ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل محمدحسین
محمدحسین
28 ساله از بوشهر
تصویر پروفایل نازنین
نازنین
40 ساله از تهران
تصویر پروفایل علی
علی
40 ساله از قم
تصویر پروفایل محسن
محسن
39 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل مریم
مریم
31 ساله از تهران
تصویر پروفایل پویان
پویان
35 ساله از تهران
تصویر پروفایل رضوان
رضوان
32 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل مهدی
مهدی
41 ساله از تهران
تصویر پروفایل مریم
مریم
36 ساله از کرج
تصویر پروفایل ساناز
ساناز
33 ساله از دماوند
تصویر پروفایل مسعود
مسعود
45 ساله از کرمانشاه
تصویر پروفایل فرناز
فرناز
36 ساله از شیراز

ازدواج نازیارچگونه است؟

کانال ازدواج نازیار واقعًا معرکهای بود. نازیار ازدواج موقت رو به مردی با موهای طلائی که بیشترش سفید بودن، پشت به ما روی مبل نشسته بود.

ازدواج نازیارچگونه است؟ - ازدواج


سایت ازدواج نازیار

من پدرم تو یه کانال ازدواج نازیار بزرگ زندگی میکنه. آدم صاف و مهربونیه. توی خونه هم کلی خدمتکار هست. راستش اگه قبول کنید خونهی پدرم ببرمتون. با تعجب نگاهش کردم. این همون چیزی بود که من میخواستم. ولی نکنه یهوقت سرم رو زیر آب بکنن! ازدواج نازیار میخواستم تو شلوغی خونهی بابای دانیال برم اما یاد حرف سودا افتادم: چون رفیقباز بوده ازش طلاق گرفت. سرمو تکون دادم. آخه...نازیار ازدواج موقت خجالت میکشم. میدونین...؟ سری تکون داد. اصلا! من ازتون خواهش میکنم. اصلا خودمم میام.

چه اشکالی داره مگه؟ من برادر دوستتون باشم یا برادر خودتون فرقی نمیکنه که! زحمت که نمیشه؟ خندهی بلندی سر داد. نهبابا. حرفهایی میزنی ها! سوارشو بیا. چمدون و کوله م رو صندلی عقب گذاشت و در جلو رو برام باز کرد. خودش هم سوار شد. ضبط رو زد و صدای آهنگ هنوزم از وانتونز ثبت نام ازدواج نازیار رو برداشت. یکم از صداش کم کرد و خندید. ببخشید؛ حتما باز دوستهام خواستن من رو اذیت کنن. «عیبی نداره» گفتم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. آهنگ سامانه جامع ازدواج نازیار عوض کرد.

صدای تو ماشین پیچید. آهنگ رو داشت میخوند. ناخودآگاه گریم گرفت. تا رسیدن به خونه ی دانیال اینها چندبار آهنگ پخش شد. منم قشنگ گریه کردم. وقتی ثبت نام ازدواج نازیار رو داخل حیاط پارک کرد، از ماشین پیاده شدیم. چمدونم رو برداشت و کولهم رو دستم داد. در رو با کلید باز کرد و من رو به داخل هدایت کرد.

سامانه ازدواج نازیار رو به خونهی خیلی مدرنشون دوختم.

سامانه ازدواج نازیار رو به خونهی خیلی مدرنشون دوختم. مبلهای کرمی سلطنتی، پردههای سفید و شکلاتی، ساعت پایه بلند برنج، لوسترهایی که چقدر شیک و صد درصد گرونقیمت بودن. کانال ازدواج نازیار واقعًا معرکهای بود. نازیار ازدواج موقت رو به مردی با موهای طلائی که بیشترش سفید بودن، پشت به ما روی مبل نشسته بود. صداش با صلابت بود. دانیال؟ چیشد که برگشتی؟! بابا، مهمون براتون آوردم. مرد تا بلند شد و سمت ازدواج نازیار برگشت، هردومون خشک شدیم. باور نمیکردم. این...این مرد...همون بود!

همونی بود که از بعد رفتنش روی خوش ندیده بودم. با صدای آرومی و مرتعشی گفت: کاتیا! د بیا! باز گفت: «کاتیا» چند قدمی سمتم اومد. یه قدم عقب رفتم که به دانیال خوردم. با دستش محکم دستهام رو گرفت. جیغ بلندی کشیدم. باباش جلو اومد و دستش رو روی صورتم گذاشت. با حرص سرم سامانه جامع ازدواج نازیار عقب کشیدم. چی از سامانه ازدواج نازیار میخواین؟ باور کنید نازیار ازدواج موقت هیچی ندارم. سامانه ازدواج نازیار تازه از یه جهنم بیرون اومده بودم. خواهش میکنم اذیتم نکنین. ازدواج نازیار دیگه طاقت ندارم. بله آقا اورهان. من الان تو شرایطیم که از کانال ازدواج نازیار سرپرستم بیرون اومدم. ازدواج نازیار حتی اگه بخوامم، نمیتونم و خوب نیست به این زودی به اون خونه برگردم!

متوجه اید که؟ هوم...خوبه! پس الان برو بالا و استراحت کن. راستی، چیزی که نخوردی؟ نه متأستفانه! برو بالا، میگم برات غذا بیارن. همراه با دانیال از پله های بزرگ و سنگ مرمر بالا رفتیم. شانس گند منم، تو هر خونهای مستقر میشدم، چند صدتا پله داشت! در یه اتاق که تقریبًا آخرهای سالن طبقه بالا بود رو باز کرد. اوپس! عجب اتاقی بود. تخت دو نفره با دور پردهی حریر، فرش کوچیک قرمز ملایم و پردههای سفید، کمد دیواری سفید بود. گوشیم رو از تو کولم برداشتم و نت رو روشن کردم. چندتا پیام و چندتا اس ام اس از امیر به گوشیم اومده بود. همهشون رو بدون باز کردن، حذف کردم. 

نازیار ازدواج موقت رو به در دوختم و صاف نشستم. خدمتکار سینی خیلی بزرگی پر از غذا رو روی تخت گذاشت

نازیار ازدواج موقت رو به در دوختم و صاف نشستم. خدمتکار سینی خیلی بزرگی پر از غذا رو روی تخت گذاشت و کناری وایساد. به محتوی سینی نگاه کردم؛ نوشابه، آب پرتغال، یه ظرف بزرگ برنج، جوجه، کوبیده، سوپ قارچ و مرغ، مرغ سوخاری، سالاد فصل، سالاد ماکارونی و چند نوع دسر. با چشمای گشاد نگاهی به پیشخدمت انداختم. لبخند جمع و جوری زد و از اتاق بیرون رفت. مگه من گاوم؟! اینهمه غذا واسه کجامه؟ مگه میخوان من صدکیلویی از این خونه بیرون برم؟ عجب! یه بشقاب خالی توی سینی بود. هوم فکر کنم منظورشون اینه همش رو نخورم. خندهی بیصدایی کردم و یکم برنج و مرغ برداشتم. سوپم رو کامل و بعد هم یکم دسر خوردم. به اندازهی کل عمرم من امشب خورده بودم. سینی به دست از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم. دستهام رو شستم و داخل حیاط رفتم یا بهتر بگم باغ بزرگ اون عمارت! گوشه ی حیاط یه آلاچیق بود و راحت میتونستم با خودم خلوت کنم.

مطالب مشابه